تبليغاتX
برخیز به نام عشق
تقدیر

ديوانه وار عاشق هم بودند, به گیسوان روزگار چنگ زدند تا مال هم شدند. زندگی همیشه حرفی برای گفتن دارد. زن می دید که شوهرش عاشق بچه هم هست. راه را باز گذاشت تا خدا قسمت بدهد. وقتی خبری نشد, پنهانی پیش دکتر رفت. فهمید که بچه دارشدن برای او خطر جانی دارد. قلبش ضعیف بود و توان نفس کشیدن برای دو نفر را نداشت.

شوهرش این را می دانست و برای همین اصرار داشت که همسرش هیچوقت باردار نشود.

زن می خواست باارزش ترین هدیه زندگی را به او بدهد. درخت بی بار به چه درد می خورد.

شوهرش وقتی بو برد که دیگر خیلی دیر شده بود.

مادر و بچه سر زا از دستش رفتند.

بعد پنج سال هنوز روح سرگردانی بود در کالبدی که دیگر رمقی برای زندگی نداشت. کارد به استخوانش رسید. در کنار مزار عشقش برای خود گوری کند و شب ها در آنجا می خوابید, مثل اولین شب قبرش.

یکشب خواب دید وسط کوچه ای ایستاده و سراغ بارگاه الهی را می گیرد. در دلش ندایی ریخت که برود سر کوچه, درب اول.   تقدیر در خانه خدا, انتظارش را می کشد. زندگی که خودش نمی خواهد, به ساکنین خانه هدیه بدهد.

وقتی بیدار شد, از هیجان می لرزید.

آدرس دقیقا" در خاطرش بود.

طفلی در را برویش باز کرد.

شادمان خود را در آغوشش انداخت: بابا!

زنی که بی اندازه شبیه همسر مرحومش بود, از پشت سر بچه دوید. شرمزده گفت: از وقتی باباش شهید شده, هر روز سراغش را می گیرد.

به نقل از وبلاگ

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 13:38 |

یافتمت، باورم نمی شد،

 گویی چون کودکی ناتوان انتظار آغوشی داشته باشی،

انتظار نوازشی که آرامش نوای مهربان مادر را برایت تداعی کند و ناگهان کسی بیاید «کسی که مثل هیچ‌کس نیست»،

کسی که نگاهش صدایت را بلرزاند و چشمانت در معصومیت صدایش سیاهی برود..

یافتمت، کنارم بمان و تنهایم نگذار

داود عظیمی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 11:19 |
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:41 |

" ای شادی !

             ای آزادی!

روزی که تو باز آیی، با این دل غم پرور، من با تو چه خواهم کرد؟!!!"


+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 18:18 |

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 23:21 |
+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 21:5 |

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 20:53 |

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 20:22 |

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 20:11 |
دست در دست هم قدم نهادیم در ره عشق

                            دستهایمان را جدا می‌کنند از هم....

  اما قلبهایمان چه؟

پیوند قلب‌ها ناگسستنی است...

داود عظیمی



+ نوشته شده توسط داود عظیمی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:46 |

بگذار تا شیطنت عشق


                                        چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید،

               هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد،


                                     اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:26 |

هرچه  داشتم به حراج گذاشتم

.. فروختم ...

زندگی ام را..شرفم را.

و لبخند ت را خریدم،

و تو خریدی عشقم را..

عادلانه بود..

داود عظیمی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:36 |

 

میگویند از عشق ننویس که دروغی تکراری است..

                                      اما من لذت این گناه را دوست دارم..

 

                            خدا می بخشدم؟

 

 

داود عظیمی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:28 |

چقدر سخته گل باغ آرزوهاتو توی باغچه ی دیگه ای ببینی، تو خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی: گل من باغچه ی نو مبارک .


+ نوشته شده توسط داود عظیمی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:51 |

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه

 

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 21:56 |

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی ،غرورت را برای ‌تکه نانی، ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته،تهی‌ دست و زبان بسته، به سوی ‌خانه باز آیی،زمین و آسمان را کفر می‌گویی،نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان،تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی،لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری،و قدری آن طرف‌تر،عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌،و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد،زمین و آسمان را کفر می‌گویی،نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌،ز حال بندگانت با خبر گردی‌،پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 12:13 |

چه سکوت دل شکنی ,عجب ناله دلخراشی، چه سوز وحشتناکی, تاریکی لحظه پیوند قلب من و توست, از روشنایی میترسم می ترسم این رویایی بیش نباشد, میخواهم سیمای قشنگت را در روشنایی ماه نظاره گر شوم...
این سکوت چه زیباست سکوتی که دل ها به مکالمه می نشینند و چشم ها خیره میشود..
                                                         

دل من ,دل تو ,چه واژه گنگی است پیوند این دو!..

در کتابچه قلبم این را برای همیشه نگاشتم که من و تو مال هم نیستیم چه لحظه دردناکی است وقتی این خطوط به واقعیت بپیوندند.در دنیایی زندگی میکنیم که نه مهری وجود دارد نه صداقتی، پر است از ریا و پنهان کاری و دورویی... 

کاش ذره ای وجدان و انصاف در قلب سنگی این انسانها وجود داشت

.اصلا نمیفهمیم و نخواهیم فهمید که چیزی را که دوست داریم چرا از ما فرار میکند و چیزی که نمیخواهیم بر سر راهمان قرار میگیرد.. واقعا دلم میسوزد برای کسانی که دوست دارند دوست داشته شوند ولی چگونه؟واز طرف چه کسی؟ دوست دارم دوست داشتن را توصیف کنم ولی نمی توانم وقتی اسم دوست داشتن می اید خود به خود دلگیر می شوم, دلگیر از اینکه نتوانم دوست بدارم.

 من همیشه از اینکه دل کسی را بشکنم عذاب میکشم شاید به همین خاطر است که نمی خواهم دلم شکسته شود. دوست دارم کسی را که دوست دارم مرا واقعا دوست داشته باشد واین را به من ثابت کند چون در غیر این صورت تکه ای از قلب شکسته ام را از او به ارمغان خواهم اورد و تحمل ان برایم بسی مشکل

پس در همین ابتدا خود را قربانی دنیای ظالم میکنم واز عشق خود دست بر میدارم تا زمانه خود جواب ناکامیهای مرا بدهد و تبریک میگویم به کسی که مرا دوست میدارد چون او را واقعا دوست خواهم داشت و این هدفی است برای درک معنای واقعی عشق وسرمشقی برای کسانی که دوست داشتن را بازیچه قرار داده اند...

از طرف کسی که قلبش را شکستم
..

 

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 15:15 |

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 13:56 |

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 17:20 |

Ayrılık nedir bilir misiniz? .
Ayrılık kanadı kırık bir kuştur.
Ayrılık kavuşmayan, varılmayan
Bitmez yollarda yokuştur.

Ayrılık hüzündür,yalnızlıktır.
Ayrılık, olmayan sabahın gecesidir.
Ayrılık,duymayan kulağın sesi,
Görmeyen gözün hayat gailesidir.

Ayrılık, uzaklardan gelmeyen yolcu.
Ayrılık, gittikçe büyüyen bir çığdır.
Ayrılık, dili tutulmuş gibi bülbülün,
Suskunluğa gömülen çığlığıdır.

Ayrılık geçmişi olmayan anlarda,
Ayrılık şarkılarıyla avunmalardır.
Ayrılık rüzgarını kaybeden yağmurların,
Başka, başka yerlere yağmasıdır.

Ayrılık solan son yapraktır dalda.
Ayrılık elle tutulamayan dumandır.
Ayrılık büyümeyen çocuk kucağında,
Ha bire avuntuyla kandırılmaktır.

Ayrılık kabuk bağlamayan yara.
Ayrılık rengini kaybetmiş gökkuşağı.
Ayrılık kalabalıklar içinde bir an,
Görmek istediklerini gizleyen gözbağı.

Ayrılık nedir bilir misiniz? ..
Ayrılık..........

2004  

Gülden Işık

 



+ نوشته شده توسط داود عظیمی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 15:47 |

  تنهایی

در راباز کردم, کسی جز تنهایی به پیشوازم نیامد...

 سکوت همه جا را پر کرده بود

روی صندلی غم هایم نشستم و با تنهایی ام همنشین شدم

جای خالی نگاهت را در صحن چشمهایم حس کردم

  انگار که بعد تو همه چیز و همه کس غریبه اند

عکس زیبایت روی دیوار خانه ام باقی است....می خنددد

اما تازه فهمیده ام....

 خنده هایت هم دروغ بود .....همچو حرفهایت!!!

شعر از داود عظیمی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 15:16 |
 

Hangi Ayrılık?

Hangi sevgili var ki, senin kadar duyarsız ve kalpsiz?
Ve hangi sevgili var ki, benim kadar çaresiz?

Hangi ayrılık var ki, böyle kanasın ve böyle acısın?
Ve hangi taş yürek var ki, benim kadar ağlasın?


Hangi gün karar verdin, küt diye çekip gitmeye?
Hangi lafım dokundu sana, böyle inceden inceye?
Hangi otobüs söyle, hangi uçak, hangi tren?
Seni benden götüren, beni bir kuş gibi öttüren.
Hangi kırılası eller dolanır, kırılası beline?
Hangi rüzgar şarkı söyler, o ay tanrıçası teninde?
Hangi çirkin gerçek uğruna, tükettin güzel ütopyamızı?
Hangi boşboğazlara deşifre ettin, en mahrem sırlarımızı?
Hangi cama kafa atsam?
Hangi kapıyı omuzlayıp kırsam?
Hangi meyhanede dellenip, hangi masaları dağıtsam?

Bende bu sersem başımı, karakolun duvarına vursam.
Kendimi caddeye atıp, arabaların altına savursam.
Hangi tercih beni en hızlı şekilde öldürür?
Hangi şekil öldürmez de, ömür boyu süründürür?
Kayıp ilanı mı versem, şehir şehir dolanmak yerine?
Ödül mü koysam, ölü veya diri seni bulup getirene?
Hangi ayrılık var ki, böyle diş ağrısı gibi durmadan zonklasın?
Hangi cam kesiği var ki, böyle musluk gibi içime damlasın?
Hiç sanmam! ...
Hasta kalbim bunu bir süre daha kaldıramaz! .
Feriştah olsa, böyle eli kolu bağlı bekleyip duramaz.
Hangi mübarek dua,
Hangi evliya tesir eder, seni döndürmeye?
Hangi aptal mazeret ikna eder, ateşimi söndürmeye?
Olur mu be! . olur mu?
Bu da benim gibi adama yapılır mı?
Aşk dediğin mendil mi?
Buruşturup bir kenara atılır mı?
VEFA bu kadar basit mi? Alınır mı? Satılır mı?

Hangi hırsız çaldı, seni yırtık cebimden?
Hangi pense kopardı bizi birbirimizden?
Hangi uğursuz hamal taşıdı valizini?
Hangi çöpçü süpürdü yerden bütün izini?
Hangi yaldızlı otel çarşaf serip barındırdı?
Hangi süslü manzara seni kolayca kandırdı?
Hangi şarlatan imaj böyle çabuk ilgini çekti?
Hangi pembe vaadler o saf kalbini cezbetti?

Dağ gibi adamı eze eze! .....
Hangi anası tipli parlak çömeze,
Hangi alemlerde kahkahanı ettin meze?
Hangi yamyamlara yedirdin o masum rüyamızı?
Hangi mahluklar çiğnedi el değmemiş sevdamızı?
Hangi bıçak keser şimdi benim biriken hıncımı?
Hangi mermi dağıtır insanlara olan inancımı?
Hangi bekçi, hangi polis artık zapteder beni?
Ve! .. Hangi su bağışlatır?
Hangi musalla temizler seni?

Bu Nasıl Ayrılık? ...  

Yusuf Hayaloğlu

 

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 14:40 |

قدمت سلماس به زمان مادها می رسد و در زمان هخامنشيان « زاروند » نام داشته است. سلماس یکی از شهرستان های استان آذربایجان غربی است که در ناحیه ی مرکزی استان واقع شده است. اساس اقتصاد این شهرستان بر کشاورزی و دام داری استوار است. درياچه اروميه، گردنه قوشچی و چشمه های آب گرم از جاذبه های طبيعی شهرستان سلماس به شمار می روند. اماکن و بناهای تاريخی از جمله كليسای سنت جرج، قلعه گؤور چين قلعه، سد ها و دخمه های قديمی زيادی در اين شهرستان وجود دارند که از آثار تاريخی شهرستان سلماس بوده و گردشگران را به سوی خود جذب می کنند.

مکان های دیدنی و تاریخی

 درياچه اروميه، گردنه قوشچی و چشمه های آب گرم از جاذبه های طبيعی شهرستان سلماس به شمار می آیند. اماکن و بناهای تاريخی از جمله كليسای سنت جرج، قلعه گؤور چين قلعه، سد ها و دخمه های قديمی زيادی نیز در اين شهرستان وجود دارند که از آثار تاريخی شهرستان سلماس به شمار می آيند. 

  صنايع و معادن

 صنایع شهرستان سلماس محدود به صنایع دستی و صنایع کوچک کارگاهی است. این منطقه در مسیر توسعه قرار دارد و هنوز صنعت بزرگ و قابل توجهی در آن دیده نمی شود. 

  کشاورزی و دام داری

 شهرستان سلماس دارای اقتصاد كشاورزی و دام داری است و عمده ی محصولات آن شامل: انواع محصولات كشاورزی، ‌فرآورده های دامی و خشک بار است. به علت پرورش زنبور عسل، صادرات عسل اين شهرستان دارای اهمیت زیادی است. محصولات کشاورزی این منطقه را گندم و جو، چغندرقند، توتون ، نخود و لوبيا، تخم كدو، خربزه، سيب زمينی، هندوانه، زردآلو، و گردو تشکیل می دهد. كوهستانی بودن منطقه سبب وجود مراتع نسبتا خوب در منطقه شده و انواع دام و فرآورده های دامی از جمله روغن، كره و پنير و. . از محصولات صادراتی شهرستات سلماس به شمار می آیند. هم چنين پرورش زنبور عسل و تهيه عسل از اشتغالات مردم است. 

 وجه تسميه و پيشينه تاريخي

 با توجه به حفاری های به عمل آمده از تپه تبان قدمت سلماس به زمان مادها می رسد و در زمان هخامنشيان «زاروند» نام داشته است. سلماس در دوره ی اشكانيان و ساسانيان جزو ايالت پرسرمينا بوده كه گاه به آتورپاتكان و زمانی به ارمنستان وابسته بوده است. اين شهر در دوره اشكانيان يكی از ايالت های حايل بين ايران و روم بود و شاهان اشكانی اهميت زيادی به مطيع بودن تمام ارمنستان به ايران داده بر سر اين ايالت بارها با روميان جنگنديد. پس از شكست خسرو اشكانی، زاروند به ضميمه متصرفات ساسانيان درآمد. از اين سلسله تخت سنگی در كوه پيرچاوش بر سر راه اروميه به سلماس، به يادگار باقی مانده كه بر آن شكل دو نفر سوار بر اسب حكاكی شده است. وجود كليسا و گورستان های متروكه مسيحی و سكونت فعلی ارامنه در بعضی روستاهای پيرامون اين شهر، همه گواه بر سكونت ارامنه از روزگاران کهن در اين منطقه است. در روزگار مغول وجود دژهای استوار و نزديكی سلماس به درياچه اروميه كه خود مانعی طبيعی محسوب می شد، مورد توجه بود. در دوره ی ايلخانان، به دستور هلاكوخان، برای نگه داری گنجينه هايی كه بر اثر غارت شهرها از جمله بغداد به دست آورده بود، عمارتی مستحكم در نزديكی سلماس ساخته شد. در اين روزگار، آذربايجان و از جمله سلماس از آبادانی برخوردار بوده است.

چنان كه از شواهد تاريخی و جغرافيايی بر می آيد، اين منطقه در گذشته دارای بافتی روستايی بوده، اما به دليل مركزيت ارتباطی – تجاری، گسترش مبادلات بازرگانی، بازارهای هفتگی و جذب خدمات به صورت شهر درآمده است. در سال 1309 شهر در اثر زلزله ای كاملا ويران شد. از اين رو مردم، شهر ديگری را با معيارهای جديد شهرسازی در كنار بقايای شهر ويران سلماس ساختند.

 مشخصات جغرافيايي

 سلماس یکی از شهرستان های استان آذربایجان غربی است که در ناحیه ی مرکزی استان واقع شده است. مرکز شهرستان سلماس در 44 درجه و 46 دقيقه درازای خاوری و 38 درجه و 11 دقيقه پهنای شمالی و در ارتفاع 1350 متری از سطح دريا قرار گرفته است. سلماس از شمال به خوی، از جنوب به اروميه، از خاور به درياچه اروميه و از باختر به مرز ايران و تركيه منتهی می شود. این شهرستان در 80 كيلومتری شمال اروميه در مسير راه های اصلی اروميه – خوی و خوی – اروميه – تبريز قرار گرفته است. شهر سلماس در منطقه ای دشتی واقع شده و رود زوادچای از 3 كيلومتری جنوب شهر عبور می كند و آب و هوای آن در قسمت های مرزی و كوهستانی سردسير و در ساير نقاط معتدل و خشک است. مسیرهای دسترسی به این منطقه عبارت اند از:

- مسیر سلماس – خوی به سوی شمال خاوری به درازای 46 كيلومتر.

- مسیر سلماس – تبريز به درازای 168 كيلومتر.

- مسیر سلماس- اروميه به سوی جنوب به درازای 80 كيلومتر.

- مسیر فرعی سلماس – تازه شهر به سوی جنوب باختری به درازای 12 كيلومتر.

منبع : : http://www.irtourist.ir/Salmas.aspx

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 11:13 |

عار

برایت می نویسم از ننگ از عار

مینویسم از شکنجه تبعید و کشتار

برایت می نویسم از درد و از رنج

از آن کس که کاشت و نخورد از دسترنج

برایت می نویسم از درد ایران

نداریم و گوییم بسیار از ایمان

برایت می نویسم از قلم های شکسته و یا از آن جوانان به زنجیر بسته

چه گویم که حرف بسیار است،
 دلم سرشار از فریاد و آه است.
شعر از: داود عظیمی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 15:41 |

Ahdım Olsun
Geçti yıllar ah geç aydım
Anladım ki boşa gün saydım
Baka kaldım giden güne
Ben hep düne ait kaldım
Çocukluğum kavruk
Gençliğim savruk
Yetişkinliğimden hiç hayır yok
Hayat kadere inat seni
Sil baştan yaşayacağım
Ahdım olsun
Esip geçtim, yağıp geçtim
Kaçırdım tez zamanları
Pişmanlıklar, düşmanlıklar
Bitmez dilimin amanları
Çocukluğum kavruk
Gençliğim savruk
Yetişkinliğimden hiç hayır yok
Hayat kadere inat seni
Sil baştan yaşayacağım
Ahdım olsun

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 17:55 |

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 9:47 |

ملکوت

می خواهم آنقدر بر درگاهت سجده کنم که ابراهیم خلیل الله تبر به دست، شروع به شکستن تنم کند و بشنوم صدای شکستن بتهای نفسانی را، تا آن هنگام که از اعماق درونم این صدا به گوش برسد که می گوید:

  اینجا ملکوت است.

شعر از: داود عظیمی  

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 9:11 |

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 22:35 |

  نتوانستم

نگاهم را در چشم هایم حبس کردم


 و قلبم را در دستان ناامیدی فشردم


اندیشه ام پربود از خیال هایی خیالی...


 و دلم «سرشار از حرف هایی برای نگفتن»


ترسیدم که بگویم،ترسیدم که بخوانم آواز درونم را..


هراس داشتم که صدایم را باد به یغماببرد..


 و نگاهم را سردی نگاهت به لرزه اندازد


می خواستم که بگویم دوستت دارم


 می خواستم که بگویم اما نتوانستم


حرف هایم سخت در دهانم محبوسند


 و عشق خاطره ای است نه چندان زیبا


می خواستم که بگویم دوستت دارم.....


اما نگفتم نتوانستم...............

شعر : داود عظیمی

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 22:40 |

تو نمی دانی

   کاش روشنایی بیدار نشود

    وتاریکی زندگی ام را نور نبخشد،

   کاش کسی در خانه ام رانزند ومرا با تنهایی ام واگذارد،

                                           کاش کسی سکوت سرد و تاریک خانه ام را زندگی نبخشد..

  آخر تو نمی دانی،هیچ کس نمی داند!

                        من اسیر حسرتم و حسرت اسیر من  

 نمی خواهم پنجره های زندگی ام به سوی آفتاب باز شود

                                                       و روشنایی روز لذت شبهای تارم را از من بگیرد  

 تو نمی دانی...    من در سایه روشن رؤیاهایم زیسته ام ،

                                       من نمی خواهم خیال های سبز و زیبا، جای خواب های پریشانم را بگیرد   من محبت را در تنهایی یافتم   و فریاد را در سکوت

  اما بدان؛آری بدان...    آنقدر در خانه تاریک زندگی ام ،  در کنار تنهایی و سکوتم می مانم تا که  او بیاید و مرا به خویش فراخواند....

  آه تو نمی دانی،هیچ کس نمی داند!!    مرگ چه شیرین است...    همچو رؤیای آمدنت!!

شعر از: داود عظیمی

 

+ نوشته شده توسط داود عظیمی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 23:6 |


Powered By
BLOGFA.COM


**** ******************************* ************************************************ Beauty Salon Directory
Beauty Salon Directory ****************************** \\\ //*********//